HooP
می گویند با مخالفانتان مدارا کنید
می گویند به رایشان احترام بگذارید
می گویند خیال نکنید که همه مانند شمایند
می گویند...می گویند....
اما من تمرین می کنم حرف زدن را...ابراز نظر را...و روشنگری را تکلیف می دانم برای آنکه نمی داند. اگر روشن باشد که نمی خواهد و یا آن چنان استدلالش قوی بنماید که مشخص شود درباره ی آنچه برگزیده است اندیشیده، سکوت واجب و احترام هم لازم است. اما می توانم کسی را که استدلال نمی کند نپذیرم...می توانم دیگر نخواهمش و می توانم در پی کسانی بگردم که در جستجویند نه مفعول هر چه در اختیارشان گذاشتن...

به طرز ابلهانه ای وبلاگم فیلتر شده بود. خیلی مطلب نوشته بودم. و برای اولین بار در زندگیم فکر می کنم خیلی قوی و مستند نوشته بودم اما بعد از حوادث اخیر پاک کردم هر آنچه را که نوشتم. فکر می کنم که کاش نگه داشته بودمشان، اما چه کنم که ناراحت بودم و کنترلم از دست خارج.
این روزها که می گذرند شبیه هیچ روزی در زندگیم نیست. به قول دوستی نور و ظلمت شانه به شانه در حرکتند. آخر این کهنه کتاب همیشه باز ما افتاده است و همگان به نظاره نشسته ایم تا خورشیدی بدمد و خبر از طلوعی دوباره بدهد. چشمانمان در پی قاصدکان دوان است و سوال از اخبار خوش می کنیم اما دریغ!
این روزها غمگین نیستم، خوشحال نیز نیستم، شاید بهت زدگی و حتی افسردگی کلمه ی مناسبی باشد. امید در دلمان هست که گویا امید بسان غم در دلهایمان به ودیعه گذاشته شده است..تنها سرمایه ی این روزها امید است...امید به روزهای خاکستری فردا، امید به روزهای سیاه امروز که شاید نویدی از سپیدی خورشید صدق در پی آن بر تارک این روزهای غمگنانه مان بدرخشد.
امید داریم زیرا می دانیم سرنوشت ما این نبوده است، امید داریم چون هنوز عشق به زندگی داریم، امید داریم چون از برای آنان که هنوز راهی بس شگرف تا پایان زندگی شان دارند آرزوهایی داریم رنگ به رنگ، سبز، سرخ، آبی... امید داریم چون دوست می داریم نا آمدگان و رفتگان را....و می دانیم که سهم این قناری های لب بسته بر شاخ درختان، قلب ورم کرده ی باغچه و ماهیان مبحوس تنگ تنگ این نبوده و نیست.
با آرزوی بهی برای آنان که وفادار، امید وار و سرشار از نیکی هایند...
برای رهایی م.ق که لحظه ای از برابر چشمانم کنار نمی رود با آنکه هیچ گاه ندیدمش.....

صفحه ی سفید کاغذ که سیاه شد اسمش را هم زیرش نوشت،امضایش کرد و مدادش را روی میز کوبید. در واقع پرتش کرد. خسته و دلگیر بود. خیلی خسته. احساس کرد که بازوانش منقبض شده اند. به شدت درد گرفته بودند و بدتر از آن عضلات فکش بود که در تمام مدتی که آنجا نشسته بود آنها را محکم بر روی هم فشار داده بود. سابیدگی دندان هایش را که حاصل آن فشار دادن بر روی هم بود به خوبی درک می کرد و از این که این قدر عصبانی و آشفته بود از خود خجالت می کشید.
بعد از مدتها آشفتگی و خستگی و بی حوصلگی بر آن شده بود تا پشت میز بنشیند و آنچه را که زمان زیادی
بود باعث آزارش شده بود پیدا کند و با نوشتن که آن را نیز زمان زیادی بود کناری گذاشته بود خود را تسلی ببخشد. اما حاصل آن تلاش چیزی نبود جز درد بی حاصلی در بازوان و دندانها و کسالت و خشم ناشی از فراموش کردن نوشتن. تمام این دلایل به نظرش برای سیاه کردن صفحه ای سفید با خطوط سیاه و معوج کافی بود. ایرادی در آن نمی دید چرا که آنچه از ذهن او بیرون تراویده بود بیان کننده احساسات بیمار گونه و افکار درهم او بود. بنابراین احتیاجی نداشت که به سبک نویسندگان بزرگ که از تمام آنچه که از آنها و روش نوشتنشان
می دانست مچاله کردن کاغذ های روبرویشان بود، آن صفحه ی سیاه را مچاله کند و گلوله ی آن را مستقیم در سطل اتاق پرتاب کند؛ هر چند که فکر می کرد کندن آن صفحه سیاه از بین آن همه صفحه ی سفید و پرتاب کردنش به پشت سر می توانست صحنه ی زیبایی برای فیلمهای رمانتیک و روشنفکرانه باشد که این اواخر امثال آن را زیاد دیده بود.
از خودش خجالت کشید. از نا توانیش و از بی مصرف و بی مقدار بودنش. از این که حتی دیگر از درک خودش هم عاجز بود. چه چیز برای او، که حتی دیگر از تجزیه کردن حالات خود درمانده شده بود، باقی مانده بود که بخواهد آن را به قلم بکشد، چقدر می توانست نوشتن آنها اهمیت داشته باشد. چه چیز او را به زندگی آن گونه پیوند می داد که در صدد بود علل آشفتگی های خود را کشف کند یا آن ها را به کلمات تبدیل کند. جواب تنها یک کلمه بود. کلمه ای که برازنده ترین کلمه برای بیان وجود او بود. یک کلمه و آن هم هیچ. هیچ.
پنجره که شکست ماتش برد. صدایش در نمی آمد. مات و مبهوت فقط ایستاد و برای چند دقیقه به خرده شیشه ها خیره شد. زیبایی تلالو نور خورشید در شیشه ی خرد شده برای لحظاتی او را از به یاد آوردن آنچه اتفاق افتاده بود غافل کرد و آنچه بیشتر باعث تعجبش شد این بود که در آن ساعت روز از صدای شکستن پنجره کسی سر از پنجره بیرون نیاورده بود و آنچه را که در این مواقع از دهان محترم ترین مردمان بیرون می آید نثار او نکرده بود. با اندکی تعلل خم شد کتابی را که در سایه دیوار گذاشته بود برداشت و زیر لباسش پنهان کرد و به سمت خانه شان راه افتاد. ذهن آشفته ای داشت و مدام داستان هایی را که برای گم کردن توپش می توانست بسازد مرور می کرد. از پله ها بالا رفت. از مقابل پاگرد خانه ی همسایه که می گذشت سرش را پایین انداخت. سعی داشت به خود و به همه بقبولاند که در شکستن پنجره ی آن خانه هیچ نقشی نداشته است. چهار پنج پله بالا رفت اما نتوانست ادامه دهد. گویی نیرویی مرموز که نمی دانست اسمش را چه بگذارد او را از برداستن قدم بعدی منع می کرد. با احتیاط و دودلی باز گشت. خواست زنگ بزند. تمرین می کرد که چه بگوید. نمی خواست بگوید که خود پنجره را شکسته است. فقط در صدد پس گرفتن توپ بود؛ توپی که پولش را از جوایزی که به خاطر خواندن کتابهای مختلف از پدرش گرفته بود؛ خریده بود. دستش به سمت زنگ که رفت متوجه نیمه باز بودن در شد. به آرامی آن را فشار دارد و داخل شد. نفس کشیدن در گرمای اتاق سخت بود. برای لحظاتی ایستاد و به اسباب خانه در فضای نیمه تاریک آن خیره شد. بوی خاک فضای اتاق را پر کرده بود. قدم بعدی همراه با جیغ خفیفی از سوی او بود چرا که پایش را در بشقابی پر از غذای دست خورده گذاشته بود. از نگاه کردن به دیوار ها و اثاث خانه دست برداشت و با آن نگاه خیره اش به کف اتاق دقیق شد. با نوک پایش کتاب ها را که روی زمین انباشته شده بود جابجا کرد. "اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر"، "زنده به گور"، "فرهنگ لغت فرانسه" ناگهان گویا که خدایان اساطیری بر او تجلی کرده باشند خشکش زد و از شوق لرزه ی خفیفی بر اندامش افتاد. کتابش را از زیر پیراهنش بیرون آورد و آرام به کتابخانه ی اتاق که آن نیز از هجوم ذرات گرد و غبار بی نصیب نمانده بود نزدیک شد. گرد و خاک روی کتابها را با دست پاک کرد و به اسم نویسنده ی مورد علاقه اش رسید. تمام آثارش بود. باور نمی کرد. کتابی را نیز که زیر لباسش پنهان کرده بود در کتابخانه پیدا کرد. صفحه ی نخست را باز کرد. جمله ای نوشته شده بود. "از نوشتنش پشیمانم". نمی دانست چرا باید نویسنده از نوشتن آن کتاب پشیمان باشد. بار سوم بود که آن کتاب را می خواند و همچنان آن را همراه خود همه جا
می برد. بادی از پنجره ی شکسته در اتاق پیچید. کاغذ های روی میز را پراکند. احساس سرما می کرد. با دنبال کردن کاغذهایی که در اتاق پرواز می کردند متوجه میز تحریر شد. میز نیز آشفته و نا مرتب بود. پیشتر رفت. جابجا روی میز خاکستر سیگارهای کشیده شده، مانده سیگار های نیم دود شده، اثر انگشتان چرب بخ خورد میز رفته دیده می شد. پشت میز رفت تا دقیق تر به کتاب های پشته شده روی میز نگاه کند. میخ کوب شد. توان جیغ زدن نداشت، یا نخواست آرامش صاحب صندلی را بر هم زند. به اطرافش نگاه نمی کرد. به سرعت از خانه خارج شد. دست نوشته ها همچنان در اتاق می چرخیدند.

دیده از دیدار خوبان بر گرفتن مشکل است
هر که مارا این نصیحت می کند بی حاصل است
یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست
بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست
آنکه در چاه زنخدانش دل بیچارگان
چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست
پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی
باز می گویم که هر دعوی که کردم باطلست
زهر نزدیک خردمندان اگر چه قاتلست
چون ز دست دوست می گیری شفای عاجلست
من قدم بیرون نمی یارم نهاد از کوی دوست
دوستان معذور داریدم که پایم در گلست
(عاشق این بیتم) باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان
ترگ جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقلست
آنکه می گوید نظر در در صورت خوبان خطاست
او همین صورت همی بیند ز معنی غافلست
ساربان آهسته ران کارام جان در محملست
چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست
گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست
هم چنانش در میان جان شیرین منزلست
سعدی آسانست با هر کس گرفتن دوستی
لیک چون پیودن شد، خو باز کردن مشکلست
سعدی. غ 73

چون خیلی بی کارم پست سوم هم ارسال می کنم تا رکورد تنبلی در نوشتن و بشکونم. باز حامد ابراهیم پور
تو می توانی شوق سفر نداشته باشی
دوباره حوصله ی دردسر نداشته باشی
تو می توانی میل سفر اگر که بیاید
به آسمان بزنی همسفر نداشته باشی
و یا عجیب تر از این، تو می توانی حتی
به آسمان بپری بال و پر نداشته باشی
تو می توانی یک کوچه ی غریب بمانی
که در تمامی شب رهگذر نداشته باشی
تو می توانی هر سو که خواستی بگریزی
و یک قدم طرف خانه بر نداشته باشی
نمی توانی هر جا که خواستی بگریزی
دعای خیر مرا پشت سر نداشته باشی
نمی توانی اما به خود دروغ بگویی
نمی توانی از من خبر نداشته باشی!

اصلا می تونی تصور کنی که یه روز بارانی در فصل پاییز از خواب پا شی، خمیازه بکشی و کش و قوسی به بدنت بدی، با بی حالی و خماری که هیچ وقت تو خودت قبلا حسش نکردی به ساعت دیواری اتاقت نگاه کنی و ببینی که هیچ کاری برای کردن نداری؟ به دخترک ابرو پیوسته ی ساعت دهن کجی کنی و دوباره لحاف رو تا رو سرت بالا بکشی و خودت رو رو تخت پرت کنی، یواش یواش سرت و از زیر لحاف بیاری بیرون و به آسمون این بار خاکستری نگاهی کنی و فکر کنی که چه کاری می تونی برای اون روزت انجام بدی؟ هیچ می تونین تصور کنین که یه چنین روزی داشته باشین و یه عالم انتخاب های متفاوت که هر کدوم لذت خودشونو دارن و البته هیچ کدوم استرسی و که سالها تحمل کردی ندارن؟ جالب تر این که میتونی بگی اصلا گور پدر همه کار و باز هم زیر لحاف بخزی...تا دو ساعت بعد.
این زندگی این روز های منه...بعد از پدر مبارک خود و دیگران و در اوردن بالاخره یه موقعی رسیده که دیگه هیچ کاری برای انجان دادن ندارم. هیچ امتحانی نیست و هیچ مسابقه ای و هیچ هیچ چیز دیگه. منم و من و من و هزار جور برنامه که دارن صدام می کنن ولی با خوش شانسی و البته تنبلی و خماری که همون طور که گفتم اصلا فکر نمی کردم این قدر استعدادشو داشته باشم محل هیچ کدومشون نمی ذارم. مگر دیوانه شدم. اینه دنیای من که هیچ وقت فکر نمی کردم داشته باشمش و هیچ هم حاضر نیستم با اون روزهای نفس گیر مبادله اش کنم. روز های فکر و خیال و حرص و هر چیز گند و بی خود دیگه. و از این که این جام به شکل نا جور و نا فرمی دچار غرور و خود شیفتگی و خود خواهی شدم برای این که شدیدا برای رسیدن به این نقطه سگ دو زده بودم و فکر می کنم هیچ کس از این دور و بری ها بلد نباشه مثل من خوب سگ دو بزنه و البته علتش واضحه چون هیچ کس قدر من دیوانه نیست.
خلاصه اینه زندگی گوگولی من! هر کی هر چی می خواد بگه بگه که زندگی کار و تلاشه و درس خوندن، ولی در حال حاضر برای من هیچ کدوم اینها نیست و عشق و حاله! همین دو کلمه و بس. تا کی ازش خسته بشم.
